تــرانه ی بــاران

ببخش بــاران ! ببخش ... که تو می باری و ما شسته نمی شویم

" closed "

 

 

               

 

شـایـ د بـ ـرگشـ تم ، شـ ایدم ...

    مــ ـمنـ ون کـهـ تـ ـحملم کــ ـردین

" نـــــظرات تایـــید نــ میــشه "

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 مهر1390ساعت   توسط ســ ارا  | 

ســکوتــی سـرشار از بـ ـغـ ـض

 

این روزها پر از سکوتم ،اما سکوتم پر از حرف است ... حرفهایی که جز با زبان سکوت و نگاه نمیتوانم بگویم

اما فهمیدم ... فهمیدم  یک شبه آنقدر کودک شده ام که با هر حرف نادرستی بغض می کنم و

روزها شکسته می مانم ...

فهمیدم آنقدر دلم کودک است ... که می توانم یک شبِ سیاه را گریه کنم تا صبح ...

فهمیدم زودتر از حد انتظارم خسته می شوم ... آنقدر خسته که ...

فهمیدم انصراف از ادامه ی زندگی احمقانه ترین کار دنیاســـت ...

ولــــی من از ادامه دادن انصـراف نمی دهــم ...

نااميد نيستم ... اما بارها آرزو كرده ام  ... مخصوصا اين روزها ... خدایااا نا امیــدم نکن ...

                                

خدایاا ... خدا جونم من باز اومدم ... من ... همون بندت که وقت گرفتاریاش میاد سراغت

خدایاا ... خودت که میدونی حال این روزامو ، خودت که میدونی سپری کردن این روزا چه قدر برام سخته

همه یا میخوان بهم دلگرمی بدن و آرومم کنن یا سرزنش ...

ولــی خدایاا سپردمش دست تو ... خودت چاره جویی کن .

نمیگم امیـــد ندارم به لطف و مهربونیت ، چرا دارم ، ولـــی نا امیدم نکن از درگاهــت

این روزا خبرا زیاد خوش نیست برام

خدایاا این دفعه رو هم نگام کن ، قول میدم تا آخر عمر چشم ازت برندارم

برام دعــــــــــا کنیـــد خیــــلی ، مــــن بــه لــطف خدااا شــــک ندارم ... همیــــن ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 شهریور1390ساعت   توسط ســ ارا 

ایــــن روزام ... !

 

 سلام ! بالآخره با همکاری تمامی اهل محل ، همسایگان بالایی و پایینی ، دوستان گرامی و فک و فامیل

دور و نزدیک من تصمیم به آپ کردن گرفتم  .

راستش دیگه حوصله ی این فضا رو نداشتم . یه جورایی می خواستم ببندمش و برم .

ولی انگار دیگه هیچ مکانی رو برای گفتن حرفایی که کمتر جایی میشه گفت مناسب ندیدم!

پس بابت این تأخیر طولانی از همه ی دوستان عذرخواهی می کنم .

از یه دوست عزیزی هم ممنونم که اگه اصرارهای اون برای آپ مجدد وبلاگ نبود این جا

حالا حالاها خاک می خورد ( خودش میدونه کیه !)

راستش چند وقته انگار خودمم نمیدونم چی می خوام ! خدایا نمیدونم کدوم راه بهتره ؟

به یه جایی که میرسم تردید می کنم ، آدما رو خط میزنم ! دوباره از اول شروع میکنم!

خدایااااااا انگار هنوزم دوسم داری

مثلا همین دیشب ! فکر کنم کلاٌ 3ساعت خوابیدم . 2تا فکر بود که به کلی ذهنم رو مشغول

کرده بود! منم که خدانکنه یه فکری تو ذهنم باشه ، تا کامل حلش نکنم شب و روز ندارم

خداروشکر یکیش حل شد . البته از طرف من ... از طرف مقابلم هنوز تو تردیدم

ولی اون یکی انگار حالا حالاها خیال حل شدن نداره................. هنوز تو برزخم

برام دعا کنید . گاهی اوقات انگار تو مسیری قرار میگیری که هیچ کسو نمیخوای جز اونی که اون بالاس .

خدایاااا این ضیافته قشنگت هم که داره تموم میشه . امیدوارم هممون نهایت استفاده رو برده باشیم

پ.ن۱ : دوستای گلم ممنون میشم اگه نظراتون بیش تر درمورد متنی که نوشتم باشه ، وقتی

می بینم دوستام نظرای واقعی خودشون رو از ته دل میذارن ، واقعاٌ خوشحال میشم و

به خودم می بالم که چه قدر دوستام به فکرم هستن

پ.ن۲ :آشنای نزدیک!!! میشه نیای این جا رو بخونی؟؟؟ اون وقت یه تصمیم دیگه میگیرمااا

که البته درصددش هستم ( دوستان به خودتون نگیرین)

پ.ن۳ :تموووم بشه ! خدایاا تمووم بشه ... یه فــردا هم  بگذره از همه چی مطمئن میشم !

پ.ن۴ :راستی خدا جووون ! بابت باروون دیشب ممنون! عاشقتم . دلم بدجوری هوای باروون کرده بود

پ.ن۵ : انگار باید باز یاد بگیرم همه ی حرفامو تو دلم نگه دارم ... این جا گاهی نزدیکانم جز

سرزنش حرف دیگه ای برام ندارن ... باشه منم خدایی دارم

 پ.ن۶ : بســـیاری از لیــنک ها حـذف شدن

*** قول میدم دیگه زود آپ کنم ***

فعلا

+ نوشته شده در  شنبه 5 شهریور1390ساعت   توسط ســ ارا  | 

هـمــ نــفس بـا خاک

مــا کــه مــی تــرسیم از هــجرت دوست

       کــاش مــی دانســتیم ،

            روزگــاری که بـه هم نزدیــکیم

                  چــه بــهایی دارد ... و ســفر یعنی چه ؟

                          و چـــرا مرغ مــهاجر وقــت پــرواز به خــود مــی لــرزد !

نـمی دونم از کجا باید شروع کنم ، نمی دونم اصلا چــی باید بگم ؟

انگاری ذات آدمی ایــنه که تا وقتی کســی کنارشه قدرشو نمی دونه ولی همین که رفت

تازه جای خالی اش رو احساس می کنه . تازه یاد خاطراتش میفته ، یاد مهربونیاش ، یاد خوبیاش ...

امــروز هفــتمین روز درگذشــت مادربزرگمه ، که با لفظ " مامان جون " خطابش می کردیم .

مامان جون گلــم ، روزی که قبل از سفرمون اومــدیم بــبینیمت یادته ؟؟

یادته بعد از چــند ماه به خاطر مشغله ی درسی که داشتم و ندیده بودمت وقتی اومدم پیشت

مامانم بهت گفت : ســارا دلش خیلی برات تنـــگ شده بود ، دوست داشت زودتــر ببینتــت  .

تــو هم با همون صــدای قشــنگت رو کـردی به من و گفتی : حــالا دلــت  وا  شد ؟؟

منم با همــون شیــطنت خاص خودم گفتم : بـــــــــــــــــــــــــــــله ! مگه میشه مامان جونمو ببینم و

دلم  وا نشــه . تــــو هم اون خــنده ی همــیشگی ات رو تحویلم دادی .

۲-۳ روز بعد رفــتنمون بود که حالــت بــد شده بود . ولـی انگاری یه  هفته از خــدا فرصت گرفته بودی

تا ما بیایم ایـــران ! تا مامانم رو بـــبینی  و بری ...

مامانم وقــتی رسید پیــشت ... نیــم ساعت بعــدش ... خــــداحافظ ...

قبل ترها رو یادته ؟ با هم تو حیاط خونت . همون حیاطی که همیــشه عاشــقش بودم ، روی همون

تاپــی نشـسته بودم که از کوچیکی باهاش یه عالمه خاطــره داشتم ... یادته بارون گرفت ؟

گفتم : مامان جون ، مــن عاشق باروونم ! گفتی : آره ، بارون خیلی خوبه ، رحمت خداس ! منم

خیــلی دوسش دارم ...  .  عجیب تر از این وجود نداره که ۱ ساعت قبل از رفــتنت و پــر کشیدن

سوی خدا ، وســط تابستون ، تو تهـــران باروون اومد !

اون شب وقــتی بارون اومد ، برای اولین بار ترسیدم . با اینکه بارشش خیــلی طول نکشید ولی

حیاط خونت خیــس شده بود ...

روز دفــنت چه قدر همه کارات  تو بهــشت زهرا زود انجام شد .

بدون هیچ معطــلی ... یعــنی انقدر شوق پــرواز داشتی ؟ انقدر از دست زمینی ها خسته شده بودی؟

دیگه نمی تونم بنــویسم . بغضم داره می ترکه . چه جوری دیگه بیایم خونت و جای خالی ات رو ببینیم ؟

حالا دیگه ، این جا ، جای تـــو گــل گذاشتن .

ولــی گل نه حرف می زنه ... نه می خنده ... نه می تونه جای تو رو بگیره ... همــــین ...

آســمون بغضتو بشکن    اون دیگه برنمی گرده   نفسای گرمش امشب    هم نفس با خاک سرده

پ ن ۱: روی دیوار غسالخانه ی بهشت زهرا نوشته بود " هدف از زندگی و مـــ ــرگ چیست ؟ "

حالا واقعا هدف چیه ؟

پ ن ۲: دلم برای امیر رضــا بیش تر از همه می سوزه . بهت خیلی وابسته شده بود ، وقتی گریه

می کرد قلـــبم آتیش می گرفت ...

پ ن ۳: حالا دیگه من کلا فقط یه دونه پــدربزرگ دارم !

پ ن ۴: ببخــشید اگه باعث ناراحتی تون شدم ...

پ ن ۵: ولی مـــرگ پایان زندگی نیست !

پ ن ۶: از همه ی دوستای گلی که تو پــست قبل ، خبر آپ دادن و من نتونستم هنوز بهشون سر

بزنم معذرت می خوام .

پ ن ۷: ای بابا ! من هنوز آدرس جدید وبو به نصف دوستام ندادم ! از تنبلیه یا بی حوصلگی ؟

پ ن ۸: کــوله بارت را بــبند ، شـاید این چــند ســحر فرصــت آخــر باشــد که به مقــصد برسیــم !

بــشناسیم خــدا را و بــفهمیم که یـک عــمر چه غافــل بودیم ...


 

+ نوشته شده در  جمعه 7 مرداد1390ساعت   توسط ســ ارا  |